یک بابا نوئل دزد
A Cracksman Santa Claus
دزد ناامید و بدبین است. شب کریسمس است. او تفنگش را برمیدارد و به دنبال کسب درآمد میرود. دات به خانه میرسد، خسته و ناراحت از اینکه از فروشگاه اخراج شده است. خواهر ناتوانش جورابش را آویزان میکند و برای فردا دعا میکند. این برای دات بیش از حد است. او به هر قیمتی برای خرید یک هدیه پول جمع میکند. در حین عبور از کنار پنجره یک عمارت، مردی را میبیند که به زنی گردنبند میدهد. در هنگام خروج hurried، گردنبند جا میماند. وسوسه بسیار قوی است: او از پنجره وارد میشود و گردنبند را برمیدارد، تنها برای اینکه با دزد مواجه شود که از راه دیگری وارد شده و خود را صاحب گردنبند معرفی میکند. او داستان غمانگیزش را تعریف میکند.