خداحافظی خوب
در یک شهر کوچک روستایی در کوههای لورنتین کبک، میشل در یک خانه ایزوله با برادرش گای که دارای چالشهای ذهنی است و دختر ۱۳ سالهاش مانون زندگی میکند. این سه نفر با راهاندازی یک کسبوکار کوچک هیزم و انجام کارهای دیگر به بقا ادامه میدهند. میشل از زندگی در فقر و مرکز توجه چند نفر که محبتش را طلب میکنند، ناامید است؛ برادرش مانند یک کودک دوم است که در دنیای خود زندگی میکند و وسواس عاشقانهاش نسبت به مشتری ثروتمندشان، مادام ویو-واشون، بیفایده است. موریس، رئیس پلیس محلی، معشوق اوست و گایتان، مکانیک و دوست خانوادگی، دوست دارد که باشد. دخترش، مانون، که وابستگی عاطفی ناسالمی به او دارد، از همه بیشتر او را تحت فشار قرار میدهد. مانون باهوش و بیعلاقه به مدرسه، به خواستگاران مادرش حسادت میکند و از اینکه در خانه بماند و به کارهای خانه و مراقبت از گای بپردازد، عصبانی است. سپس اتفاقی میافتد که تهدیدی برای دینامیک عاطفی بین مانون و مادرش است.