گرانادا، خداحافظ!
Granada, addio!
ماریو ولیی صدای خوبی دارد، او بیوه است و دختری به نام پاولتا دارد که بسیار دوستش دارد. او از طریق آواز خواندن در کافههای شبانه سطحی زندگی میکند. روزی میرسد که شانسش به او رو میکند: قرارداد در مادرید. اما در مادرید، با دوستش سیلویو، متوجه میشود تهیهکننده ورشکسته شده است. ماریو ناامید میشود و پس از اینکه با تهیهکننده دیگری، لیانِراس، ملاقاتش به نتیجه نمیرسد، دو دوست برای دیدن یک مسابقه گاوبازی میروند. آنجا ماریو بهطور اتفاقی با کنسِولو آشنا میشود که از گفتن نام خانوادگیاش امتناع میورزد. وقتی ماریو میفهمد نام خانوادگیاش لیانِراس است، به رم برمیگردد، اما...