بدن و روح
دو دوست در دانشگاه و زندگی روزمره بسیار نزدیک هستند. در حین تعقیب و گریز بین خودروی یکی و موتورسیکلت دیگری، یک حادثه رخ میدهد؛ موتورسیکلت سر میخورد و رانندهاش کشته میشود. کارل، بازمانده، شروع به یادآوری میکند: بازیهای تنیسشان، دوست مشترکشان، بازیها، درسها، تعطیلات و گفتگوهایشان. فیلم تمام این خاطرات را در هم میآمیزد تا تلاش کند دوستی عمیق بین این دو نوجوان را شناسایی کند و در زمان حال کارل و دوستش و در گذشته خاطرهها جریان دارد. پس از اینکه همه چیز را برای پیدا کردن دوستش انجام میدهد، حتی تا حدی که او را در قبرستان در وسط زمستان از خاک بیرون میآورد، کارل، که از "قتل" او وحشتزده است، به تدریج دچار اسکیزوفرنی میشود. او وارد بیمارستان میشود و تا پایان عمرش در آنجا میماند، در حالی که بر این حادثه که زندگیاش را به هم ریخته، متمرکز است.