الدوء الخافت
El dow' El khafet
دانشجوی نوال با نویسنده احمد شرفالدین ملاقات میکند که به دنبال یک چهره جدید برای فیلم جدیدی است که میخواهد بنویسد. او یاد میگیرد که برقصید، بخواند و بنوشد. او با کارگردان رئوف ملاقات میکند. در میانهی اولین تجربهاش و تشویقش از احمد، کارگردان دام خود را بر روی او میاندازد. مادرش فوت میکند و نوال با احمد زندگی میکند اما از ازدواج با او امتناع میکند و امیدوار است که به یک ستاره مشهور تبدیل شود.