لاکس مان
Naalayak
لَکسمان همیشه گوسفند سیاه خانواده بوده و از او به عنوان لاابالی بی فایده شناخته می شود. برادرش رام نارایان که در مغازه جواهرات کار می کند از او می خواهد مقداری پول به یک تاجر بیرون شهر بدهد اما لاکسمن به جای آن گردنبند گرانقیمتی برای دختری به نام سیما که تازه ملاقات کرده بود می خرد تا او را تحت تأثیر قرار دهد. دوست لاکسمن، ریتا، می فهمد جواهراتش تقلبی است و رام را متهم می کند. رام به همه اطمینان می دهد که این موضوع را با ریٹا حل خواهد کرد. روز بعد ریٹا کشته می شود و رام دستگیر و زندانی می گردد. همه امید به آزادی رام را از دست داده اند، به جز لاکسمن که حالا تصمیم گرفته به طور مستقیم رفتار کند و پدرش را از این گرفتاری بیرون بیاورد، و نمی داند که در ازای این کار زندگی خودش و سیتا و ناخواسته های دیگر نیز در خطر است.