خط داستانی
آقای اینستید، یک روحانی است و تصمیم میگیرد چند دوست را به یک جلسه روحانی دعوت کند. اما دخترش، لوسی، بیشتر به یک جوان خاص علاقهمند است و وقتی پدرش برای ارسال تلگرام به مهمانانش میرود، او به سرگرم کردن معشوقش میپردازد. متأسفانه پدر با برخی از دوستانش برمیگردد و جوان، یک میز را بر روی کمرش تعادل میدهد در حالی که سفرهخانه او را از دید همه پنهان کرده است. مهمانان وارد میشوند و چای روی میز گذاشته میشود. جوان بیچاره زیر میز در وضعیت بسیار ناراحتکنندهای است و همه وسایل چای را به هوا پرتاب میکند. خانمها جیغ میزنند و آقایان روی صندلیها میروند، زیرا فکر میکنند ارواح هستند و لوسی از این فرصت استفاده میکند تا به او بپیوندد. پدر اینستید گوشهای از سفرهخانه را بالا میزند و این دو را که در حال لذت بردن هستند، نشان میدهد. این زوج به وضوح عاشق یکدیگر هستند و او تسلیم میشود و رضایت لازم را میدهد.