خدایان کوچک
Small Gods
پس از کشته شدن پسرش در سانحهٔ رانندگی، النا از شوق زندگی باز میماند. در حال بهبود زخمها در بیمارستان، مردی غریبه به نام داوید او را میرباید و او را به سفری اسرارآمیز در یک کاروان قدیمی میبرد.