قطار
مان سو با نام کَن-وو کیم یک هدایتگر قطار است. هر روز همان روالهای قدیمی را انجام میدهد و به تدریج روزهایش همان قدر بیاتفاق و پیشبینیپذیر به نظر میرسند که چرخهای در حال چرخش قطارش. روزی قطار او در یک تصادف نامرتب که شامل خودکشی یکی از مسافران است گیر میکند و او ناچار میشود از کار مرخصی بگیرد. او سوار آخرین قطار میشود. حنا استادیار جذاب دانشگاه است که با یک استاد متأهل رابطه دارد. جهانش بر سرش خراب میشود وقتی همسرش به او اعتراض میکند. رها شده و به خاطر معشوقش فریب خورده، حنا باید با شیاطین درون خود رو به رو شود. او شغلش را ترک میکند و سوار آخرین قطار میشود. هدایتگر قطار و استاد دانشگاه ظاهراً هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. اما برای مان سو و حنا که سرنوشت آنها را به هم رسانده است، یافتن آرامش در همراهی یک غریبه هرگز بهتر از این نبوده است.