گناه ما انسان بودن است
Suçumuz İnsan Olmak
خدمتکار شهری با فرزندان، از نظر مالی متوسط، روزی در مسیر کارش زنی را در پنجره میبیند و به او علاقهمند میشود. زن با بانکی که کمی سالخورده تر است ازدواج کرده است. زن و مرد به تدریج با هم آشنا میشوند و صحبت میکنند. مدتی بعد مرد به مریمار برای کار میرود.