سرودِ عشقِ بزرگ
آنوشکا کلیمووآ از جاذبههای مالک ثروتمند توپول - مردی زمخت و خشن - چشم پوشی میکند. دختر عاشق کارل نیبیسکـی است. نگهبان شکارگاه نوواب سارق را در ملک به وضوح دستگیر میکند. توپول از این تغییر رویداد استفاده میکند و به او اجازه فرار میدهد و به نگهبان شکارگاه میگوید کیسه پر از اشیای دزدی را در کلبه کارل کاشته بگذارد. نگهبان شکار جایزهای به عنوان پاداش دریافت میکند تا بتواند با دوستدخترش ولستا ازدواج کند. کارل دستگیر و محکوم میشود. آنوشا، که پدرش به توپول بدهی دارد، مجبور به ازدواج با مالک میشود. در زندان کارل کینهافرینی نسبت به همه انسانها را پرورش میدهد و پس از آزادی، یک کلبه چوبی در جنگل میسازد و تنها با سگ وفادارش آنجا زندگی میکند. همراهی زنانه او کوتاه مدت است. هِلنـا، دختری از شهر، برای مدتی با او زندگی میکند تا به نوعی ماجراجویی برسد، اما به زودی با مرد ثروتمندی از خود جدا میشود.