سربازان بیخواب
Sleepless Knights
همه سال مانند هر سال کارلس تابستان را با خانوادهاش در شهر میگذراند تا با کارها کمک کند. شاید دیگر به مادرید برنگردد زیرا چشماندازهای اقتصادی چندان روشن نیستند. بهعلاوه سلامت پدرش رو به زوال است و او از کارلس برای کمک به او نیاز دارد. در این شهری که پیرانش هنوز آیینهای قرون وسطایی را برگزار میکنند کارلس با یک پلیس جوان به نام ژوان آشنا میشود و عاشق همدیگر میشوند. دوستی شکل میگیرد در میان آیینهای کهن و بحرانی ملی، همگی در پسزمینهای دیدنی که به نظر میرسد جهان خارج از این دنیا باشد.