ای اچ ایچ آی جیِی لِوِن
ICH EinLeben
فردی انسانی روی صخره ای نشسته و به ابرها نگاه می کند و به هیچ چیز نیازی ندارد. نه نامی و نه «من». هزاران سال بعد ابرها همچنان در آسمان میگذرد و سنگ همچنان همان است. اما خالی است زیرا انسان دیگر زمانی برای تماشای ابرها ندارد. او نامی دارد و «من» او را جستجو میکند تا سرنوشتش را بیابد. میدانیم با نشستن بیهوده روی سنگ این اتفاق نمیافتد. پس از تلاش و محرومیت و با کمی شانس، روزی سرانجام به سرنوشتش دست مییابد و دوباره روی سنگ مینشیند و به ابرها خیره میشود و «من» فراموش میکند که نامی داشته است. اما راهی طولانی تا آن زمان وجود دارد. گاهی این مسیر یک عمر طول میکشد.