اکسپکِر
Oxpecker
رُوئنا و زوِی بهترین دوستان بودند — یا به عبارت دقیق تر، روئنا به طور گسترده ای به زویی پیوسته بود، از نهار تا بعد از مدرسه و حتی تا دانشگاه، در حالی که زویی به نوعی او را تحمل می کرد. شش سال پیش روئنا ناپدید شد و زویی تنها ماند. زویی این حالت را بهتر می داند. آیا هنوز تخت تکیه ای که با هم داشتند را نگه می دارد؟ چرا اجازه می دهد روئنا به محض بازگشتش به او لبخند بزند؟ و چرا این قدر احساس می شود که تختی که آن ها با هم می خوابیدند، جایی برای نگرانی و خطا دارد؟