اباکوچ
Abacuc
اباکوچ در خانهای راهآهنی با باغی احاطهشده توسط ریلهای قطار زندگی میکند. او هیچ کلمهای سخن نمیگوید، اما از تلفن صداهای دوردست به گوش میرسد. روزهایش را در گشتوگذار در قبرستان میگذراند، تنها مکانی آرام که به نظر شهری را از آن میپوشاند محافظت میکند. این مرد میان سنگهای مقبره که با زمان فرسودهاند پرسه میزند و نامهای فراموششدهای را جستوجو میکند که او را به زمانی که برای همیشه رفته بازمیگردانند. او «آخرین مرد» است، شاید ساویروری.