خط داستانی
ناتالی، دختری فقیر اما زیبا از محلهای ساده، عاشق و دل باخته و قلب و روح و جان و دل ورسِور میشود به ویکتور آフォンسو—دوستِ دوران کودکیاش و پسر ثروتمترین خانوادهٔ شهر. ناتالی با مادربزرگِ بداخلاقی زندگی میکند که او را مجبور به گدایی میکند تا بتواند از پسِ زندگی برآید؛ اما با ورقهای فالِ چوبی نیز پیشگویی میکند که «هیولا»—چنان که ناتالی شناخته میشود—روزی خوشبختی و ثروت را خواهد یافت. معتقد به این پیشگویی که به «یونانی»—مردی ثروتمند که عاشق ناتالی است—ارتباط دارد، پیرزن او را به دستِ او میفروشد—بیآنکه بداند ناتالی و ویکتور آフォンسو پیش از اینکه کشور را برای تحصیل ترک کند، secretly ازدواج کردهاند. وقتی والدین پسر جوان حقیقت را کشف میکنند، ازدواج را باطل میدانند و بیتفاوتاند به این نکته که «هیولا» با فرزند او باردار است. با حمایتِ دوستیاش — یک هنرمند کابیاره معروف به «لا کاستهٔنیا» — و خود یونانی، ناتالی زندگیاش را دگرگون میکند و صاحب دو قلو میشود؛ اما او هیچ اسمی از این ندارد که یونانی قصد دریافتِ پاداش برای همهٔ بخششهایش را دارد.