خط داستانی
سِرتیِرِ دوبار نقابدار، سنتِ وینسِنت مینت، خانوادهاش را از نیویورک به ریباس، نیوجرزی میبرد تا برای شغل جدید بازپرسی با شریکی که به مدت ۸ سال با او بود در یک درگیری خیابانی کشته شد. در حین رانندگی با رئیس جدید پلیس ریباس، مشکلات تازهای آغاز میشود. رئیس فاسد از اسلحه پشتیبان مینت استفاده میکند تا یک قاچاقچی جوان را بهخاطر سردی خون شلیک کند. پلیسها میخواهند مطمئن شوند که همه افسران جدید یا به پیشبرد برادربندی فاسدشان متعهدند یا برای سکوتشان با اعمال نفوذ روبهرو هستند. مینتِه، که یک پلیس خوب است اما در موقعیت بدی گرفتار شده، با تعداد زیادی از افسران فاسد مواجه است و هر دوست میتواند دشمن پنهان باشد. مینتِه پنج مرد سیاهپوست از محله را برای کمک به دستگیری این افسران در حال انجام جرم فریب میدهد بدون اینکه دخالت خودش را نشان دهد. مینتِه این مردان را متقاعد میکند که این گروه با بودجه پلیس است و باید سکوت کنند، اما برای آنها آشکار نیست که مینتِه این کارزار را با حقوق پلیس خودش تأمین مالی میکند و منابعش کم شده است. اقدامات مینتِه همچنین توجه بزرگترین تبار فروشنده مواد مخدر در ریباس را جلب کرده است. وقتی حفاظت از افسران فاسدش کم میشود، به نظر میرسد مینتِه موفقیت داشت. زمان و شانس برای مینتِه رو به پایان است، زیرا یکی از مردانی که او را فریم کرده دنبال پلیسی است که برادر کوچکتر او را به قتل رسانده و از پیشنهاد مینتِه برای کشتن مخفیانه افسران تا رسیدن به ردیف تفنگی که برادرش را کشت استفاده میکند.